مولانا محمد بن احمد بيغمى

24

داراب نامه ( فارسى )

جز بهم دردى نگويم درد خويش * درد من باشد ترا افسانه بيش گفتن از زنبور بىحاصل بود * با كسى در عمر خود ناخورده نيش من ميدانم كه حال من در عشق عين الحيات چيست . دلم كه درّ صدف شادى [ بود ] هدف تير غم و اندوه شد ، و جانم كه رايت خرمى بدست داشت اسير و پايمال عنا گشت ، آتش تب در بوتهء دل و كورهء سينه اشتعال پذيرفت ، و دلايل سستى و مخايل ناتوانى بر صفحهء حال قلب و قالب پيدا آمد ، و رنج تن با درد دل درهم پيوست ، و قصر جان كه حجرهء روانست چون دل مهجوران از دست كارى اشتياق از پاى درآمد ، زبان كه عندليب بستان [ و ] لعل كان نطق است دايم در مدح و ثناى يار گويانست ، جگر كه معدن روح طبيعى است اكنون مسكن نار حقيقى گشت . بيت : تنم را آرزومندى چنان كرد * كه از ديدار بيننده نهان كرد بناله مى بدانستند حالم * كنون نتوانم از سستى كه نالم اگر مرگ آيد و سالى نشيند * بجان تو كه شخص من نبيند تو مرا برادرى ، از تو پوشيده نداشتم . من امشب بخواهم رفتن . اگر تو با من مىآيى كه درين سفر باهم باشيم و از حال هم باخبر باشيم ، خوش باشد ؛ و اگر نمىآيى تو دانى ، بر تو اين حكم نمىكنم . توقع به تو آن دارم كه رازم را بكس نگويى . چندانك من از حدود ايران بدر روم ، آنگه بگويى كه مرا در يمن در پاى تخت شاه سرور طلب دارند . فرخ‌زاد گفت كه چون شاه‌زاده بدين عزيمت يك جهت شده است ، من بنده نيز در ركاب شاه‌زادهء ايران و توران بيايم ، و آنچه وظيفهء جان سپارى باشد بجاى آورم . باشد كه خداوند تعالى از لطف عميم خود مراد شاه‌زاده را برآورد . فيروز شاه گفت : اين راز را مستور مىبايد داشتن و كارسازى خود كردن و مركب خوب و لايق مىبايد سوار گشتن و از بهر خرجى راه قدرى قوت برداشتن كه عاقلان گفته‌اند . بيت : هيچش بدست نيست كه هيچش بدست نيست * زر در ميان مقابلهء روح در تنست